تبليغاتX
طلوع عشق
 بهترین بهانه ی گریستن
 

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شدست

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من زاوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های نا شنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه ها ت

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگ های تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگیست

من تو را

به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من ؛ خطاب می کنم

بهترین بهترین من!

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 

به سراغ یادگاری هایت امده ای؟

چه سرخوش و مستی

چه قدر کودکانه در دریای اوهامت گام بر می داری

فکر کردی آسان است. . .؟

چنان سرخوشانه از من می طلبیشان که

هر که نداند فکر میکند سراغ آبنباتی با طعمی شیرین را میگیری

کمی آرام باش تا برایت بگویم

آرام باش. . .

هم همه ی واژه ها گیجم کرده اند

حالا که باید به کمکم بیایند و آرام بر خطوط حافظه ام نقش ببندند . . . هم همه میکنند

مشکل از آنها نیست

مدت هاست انتظار میکشیدند تا این گونه سر خوش و مست نظاره ات کنند

صبر کن . . .

صبر کن.

 چون من هم مدت هاست دارم بار سنگین صبوری را بر دوش میکشم.

آرام باش . . .

چون من هم تازه به آرامش رسیدم

بگذار کمی نظاره ات کنم . . .

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 رفتن دلیل نبودنت نیست
 رفتن دلیل نبودن نیست
 در آسمان تو پرواز می کنم
 عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
 من بی زار از خود و کرده خویش
 دل نامهربانم را بر دوش می کشم
 تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
 در اوج نیزار های پشیمانی
 و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند
 سلام می گویم
 تو باور نکن اما من عاشقم
|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 احمد شاملو
همه لرزش دست و دلم ازآنبود که عشق را پناهی گردد

پروازی نه... گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق چهره آبی ات پیدا نیست

وخنکای مرهمی برشعله ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون

آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 

دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم


دل من تنهاییات پرازسواله میدونم


دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم


دل من آرزوهات نقش برابه میدونم


دل من تحملت مثله یه كوهه میدونم


دل من عاشقیات مثل جنونه میدونم


دل من صبوری و كسی سراغت نمیاد


دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد


دل من امید تو فقط باید خدا باشه


دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 
خدایا ازتوگله دارم ...

از اینکه مرا سنگدل نیافریدی وقلبی به من دادی که به راحتی هرکس وناکس را در خود جای می دهد

از تو شکایت می کنم به خودت

چرا که من عمریست در وادی عاشقی سرگردانم

به هر که عشق می ورزم ودل می بندم  مرا با حرفهای زیبایش می فریبد

اما پس از مدت کوتاهی رهایم می کند

من عاشق همه شدم ولی هیچ کس عاشق من نشد !

خدایا از تو شاکی ام

چرا مرا هم مثل آنان خلق نکردی ؟

سنگ قلب بی عاطفه و...

پروردگارا از عمق وحودم فریاد می کشم

کاش عشق ومحبت را از قلبم می زدودی

من امروز پشیمانم از عاشقی 

اما نمی توانم کسی را که دیوانه وار دوستش داشتم ودارم فراموش کنم

خدای من ...

عشق او را از قلب وروح وجودم بیرون کن

که من از هرچه عشق وعاشقی است توبه کردم ..!

خدایا توبه ام را بپذیر

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 
نميخواستم مثل اشکاش يه روز از چشاش بيفتم

ندونستم زيره پاهاش سنگی بی قيمتو مفتم

 آرزوم بود باوجودم مثل روحم آشنا شه

واسه فرياد غرورم باله پروازه صداشه

چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم

ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!

گمشدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه

واسه سر سپردگی هاش ديگه لايقم بدونه

اما امروز يه غريبس که فقط به من ميخنده

دلو ديوونه ميدونه درو ديوونه ميبنده

چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم

ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/26  |
 خسرو گلسرخی

 معلم پاي تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسيها ،

لواشك بين خود تقسيم ميكردند

و آن يكي در گوشه اي ديگر " جوانان " را ورق ميزد

براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان

تساويهاي جبري را نشان ميداد

با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين نوشت : يك اگر با يك برابر است

ازميان جمع شاگردان يكي برخاست،

هميشه يك نفر بايد برخيزد ....

به آرامي سخن سر داد :

تساوي، اشتباهي فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد : اگر يك فرد انسان، واحد يك بود

آيا باز يك با يك برابر بود؟

سكوت مدهشي بود و سوالي سخت.

معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت :

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود

آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه مي داشت بالا بود

و آن سه چرده كه ميناليد پايين بود؟

اگر يك فرد انسان واحد يك بود،

اين تساوي زير و رو ميشد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفتخواران از كجا آماده مي گرديد ؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟

يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد : 

كه يك با يك برابر نيست ......   

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/14  |
 

من در پهنای نگاهت قدم میزنم و تو در پهنای قلب من

من اشک حسرت میریزم و تو...

خوشا به حالت آسمان

تو زبان نداری و می گویی

فراتر از بلندیت و وسیع تر از وسعتت

و من زبان ندارم و

افسوس که هیچ نتوانم گفت

|+| نوشته شده توسط پرسان در 88/07/14  |
 
 
بالا