تبليغاتX
طلوع عشق
 

آرزويم اين است:

 نتراود اشک در چشم تو

هرگز، مگر از شوق زياد.

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز،

و به اندازه ي هر روز، تو عاشق باشي.

 آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد.

و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت مي خواهد

For you my dear

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/02/25  |
 

 اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

 چند وقتيست كه هر شب به تومي انديشم

به تو آري به تو يعني به همان منظر نور

 به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

 يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به همان سايه همان وهم همان تصويري

كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري

به تبسم به تكلم به دل آرايي تو

 به صبوري به تماشا به شكيبايي تو

شبحي چند شبيست مونس جانم شده است

 اول اسم كسي ورد زبانم شده است

در من انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش

ميتوان يك شبه پي برد به دلدادگيش

يك نفر سبز چنان سبزكه از سبزي خويش

 ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

در من انگار يكي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

آي بيرنگ تر از آينه يك لحظه بايست

 راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست

اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكيست

به گمانم كه تويي آن شبح آينه پوش

 عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش

آن شبح كه هر شب مونس جانم شده بود

 آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

اينك از پشت دل آينه ييدا شده است

 و تماشاگر اين خيل تماشا شده است

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

 عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/02/25  |
 

این عکس خواهر زاده ی من محمد مهدی ست. تازه وارد یک سالگی شده ۶ اردیبهشت تولدش بوده  حتما یکی از عکسهای تولدش هم براتون میزارم...

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/02/23  |
 

سلام عزیزان ، ببخشید که من نمیتونم زود به زود آپ بشم آخه دیگه حس نوشتن ندارم، ولی شما از دادن نظرات قشنگتون من رو بی نصیب نزارید. روز پنج شنبه مامان و بابای عزیزم رفتند مکه ، هیچ موقع اینقدر احساس دلتنگی نمیکردم ، واقعا دلم برای جفتشون تنگ شده ،البته یک مقداری هم نگران مامانم هستم ،  آخه یک کمی کسالت داشت. ولی آرزو میکنم خدا اینقدر به مامان توان بده تا از لحظه لحظه وجودش در اونجا لذت ببره و استفاده بکنه، آرزومندم تمام کسانی که آرزوی دیدن این مکان پر از تقدس رو دارند به خواسته ی زیبای خودشون برسند......

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/02/23  |
 

 ارزش يك سال را دانش آموزي كه مردود شده مي داند. ارزش يك ماه را مادري كه فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند. ارزش يك هفته را سردبير يك هفته نامه مي داند. ارزش يك دقيقه را شخصي كه از قطار جا مانده. و ارزش يك ثانيه را آنكه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند. هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد! باز به خاطر بياوريد كه زمان به خاطر هيچكس منتظر نمي ماند. ديروز به تاريخ پيوست، فردا معماست، و امروز هديه است

 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/02/10  |
 

سلام ، سلام بر تو که نمیدانم کیستی؟و سلام به خودم که نمیدانم کیستم ؟ نمیدانم به چه کسی سلام میکنم، نمیدانم برای چه کسی نامه مینویسم، اما فقط، فقط دوست دارم که قلم در دستانم به حرکت دراید و تبدیل به کلماتی گردد که من میخواهم و قلبم....

دوست دارم برای یکبار هم شده برای خودم و برای تو که هیچ کس هستی نامه بنویسم، هنوز هم مانده ام که چه بگذارم اسم نبودی تو را؟ شاید هم بوده ای اما از درد فراق نمیخواهم بودنت را ثبت کنم. ....

 باور نمیکنی اگر بگویم که نمیدانم وجود داشته ای یا نه؟ !!!!

 اما بگذار بنویسم از تو، از وجود بوده ی نبوده ات، از زندگی بی ثمر دیروز و از هیچ کس فردا ... بگذار از موقعی شروع کنم که حرفهایت لالایی شبهایم بود، حرفهایت آرزوهای آینده ام بود یا حتی چکیده اش، طعم فرداهای با هم بودن را می داد.

 اما.. اما چه کنم.؟ چه کنم با اندوه وجود داشته، یا نداشته !!!

 ای کاش عاشق وجود انگار نبوده ات نمی شدم، ای کاش علاقه ای به ان حیای داشته ی نبوده ات نداشتم، ای کاش میگفتی که وجود نداری، ای کاش میگفتی که علاقه ای به من نداری،  ای کاش میگفتی که حرفهایت طعم زندگی تو را نمیدهد تا مرا به ارزوهای نارسیده فرداها هدایت نمی کردی، ای کاش می شد این کمرنگ شده ی آینده نبوده و ندیده را پاک، و با این قلم از فرداها آن طور که میخواهم نوشت، ای کاش افسوس دیروز و امروز و فرداها در دل جا نگذارم و سیل اشک این درد و اندوه را به خود به رویاها ببرم و من بمانم و هیچ کس و این دفتر نیم سوخته و این قلم خشک جوهر......

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/01/26  |
 

کاش زندگی مثل یه خواب بود
 اتفاق های خوبش مثل مرگ که جاودانیه و هیچوقت پایان نمی پذیره و
اتفاق های بدش مثل کابوس که فانی اند وبا بیدار شدن از خواب همشون تموم می شند.
کاش لحظه های خوب و شیرین زندگی مثل کهکشان پر از ستاره ، پراز خاطره و مثل آسمون بی انتها که هر چی بیشتردر اون اوج می گرفتیم دیرتربه انتهاش می رسیدیم بود.
کاش لحظه های بد و تلخ زندگی مثل یک سراب بود خیالی و غیر واقعی که با نزدیک شدن بهشون ازبین می رفتند و به فراموشی سپرده می شدند.
 کاش همه ی انسانها ارزش یکدیگرو می دونستن تا با حرفاشون همدیگرو آزار ندن.
کاش هیچ عشقی وجود نداشت یا حداقلش پاک و بی ریا بود مثل آب زلال و ساده.
کاش همه ی عشقای زمینی مثل عشق خدا به بنده هاش راست و واقعی بود .
کاش همه ی ما بدونیم که عشق فقط رسیدن نیست بلکه غرق شدن و نرسیدن است مثل عشق لیلی و مجنون عشق شیرین و فرهاد.
اما کاش رسم دنیا این نبود که عشق نرسیدن باشه و فقط غرق شدن باشه و این تنها حقیقت تلخ زندگی ست.
کاش...


|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/01/25  |
 تبریک سال جدید

سلام به همه ، مجددا سال نو رو به همتون تبریک میگممیخواستم کمی تا قسمتی راهنمایی

 بخوام البته نه از بعضی ها به نام بهزاد چون همون جور که میدونه وب من بدون نقصه. 

نمیدونم چی بنویسم دیگه موندم، نثر یا شعر یا از خودم ، احساس میکنم تعداد بازدیدکنندگانم کم شده

 حالا شما راهنایی کنید چیکار کنم و چی بنویسم.

 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/01/21  |
 
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!»
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/20  |
 
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/20  |
 
 
بالا