تبليغاتX
طلوع عشق
 
غربت ر ا نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهشو به دیگری فروخت،

تو غریبی
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/26  |
 غم...
ای غم...

تو همزبان بهترین دقایق حیات من..

لحظه های هستی من از تو پر شده است، در تمام روز ،در تمام شب، در تمام هفته،در تمام ماه

در فضای خانه ،کوچه، راه، در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب، در خطوط درهم کتاب ،در دیار نیلگون

خواب، ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن ،بی تو به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو بهترین امید هستی..... در کنار تو ...... من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.  

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/26  |
 
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند ،دلم تنگ است.

بیا بنگر چه غمگین وغریبانه ، در این ایوان سرپوشیده و این تالاب مالامال، دلی خوش کرده ام با این

پرستو ها و ماهی ها ، واین نیلوفر آبی و این تالاب بی مهتاب ،

شب افتاده است و من تنها و تاریکم

در این ایوان واین تالاب

و دیریست در خوابند،

پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی ،

بیا ای مهربان با من،

بیا ای یار مهتابی!!!!

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/26  |
 
شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد...
چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید...
شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/24  |
 5 وارونه
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسید
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم.
كمی آزرده و حیرتزده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم
مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد.
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید
بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی بارش بی وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/24  |
 
كارت پستالي قديمي

"دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد"

جمله‌اي بي‌روح و بي‌حس بود

با غباري از فراموشي ايام 

يادگار لحظه‌ي طوفاني ديدار 

گرچه از آن جمله ديگر موج‌هاي عشق او طغيان نمي‌كرد

مانده بودم

سخت حيران و پريشان

هيچ راه ديگري باقي نبود

آتشي افروخته در پيش رويم بود

سايه‌ها لرزان و مبهم رقص مي‌كردند بر ديوار 

لحظه‌اي ترديد... اما نه!

كارت‌پستالي در آتش، باورت مي‌شد؟

دوستت دارم فرامو ... باقيش مي‌سوخت

دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود 

دوستت دا ... آي آتش صبر كن

اين تمام هستي من بود روزي

شاهدي بر قطره قطره اشكهايم

شاهدي بر عشق پاكم آي آتش...

اما بعد...

دو ... و ديگر هيچ

دود شد هر آنچه بود از خاطراتش... 

*** 

باز هم من بودم و اين روح دردآلود 

بر نگاه غربت‌‌آلودم نديدن حكم‌فرما بود

باد بود و خاطراتي اين‌چنين بر باد رفته 

آسمان خاكستري بود

آري

دود شد هر آنچه بود از خاطراتش 

بغض سنگينم شكست آخر

راه خوبي بود

 آب بر آتش.

((مطلبش رو از وبلاگ خلوت عشق نوشتم،خیلی زیبا بود.))

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/24  |
 
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی / با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش / عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن / در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم  / گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید.

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/23  |
 
حالا یه جوک بگم بخندیم:

یک روز آقا گرگه به هزار زور و زحمت ایمیل بز زنگوله پا رو پیدا میکنه و به هزار زحمت باهاش قرار میزاره که یک دفعه دیگه ببینش  اما: میره میبینه چوپان دروغگو بوده.

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/23  |
 
سه ره پیداست : نوشته بر سر هر یک ز سنگ اندر/ حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین: راه نوش و راحت و شادی/ به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر: راه، نیمش ننگ،نیمش نام/ اگر سر برکنی غوغا، و گرنه در کشی آرام

سه دیگر: راه بی برگشت ،بی فرجام

                                                             ((مهدی اخوان ثالث)) 

 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/23  |
 خداحافظ
به من گفتی خداحافظ ، و بر قندیل چشمانت بلور اشک جاری بود.

غم تلخی میان قصه هایت با تمام بی قراری بود.  چرا با من خداحافظ؟

تو که گل بوته های شاد شعرم را، ز باران نگاهت بارور کردی،

تو که جام خیالم را همه شب، از شراب عشق تر کردی.

تو که افسانه با عشق بودن را، برایم از کتاب زندگی خواندی.

تو که بذر محبت را ، به دشت سینه مشتاقم افشاندی. چرا با من خداحافظ ؟

تو که مهمان عزیز لحظه های شاد من هستی،

تو که همچون قصه های شیرین عهد کودکی ،در یاد من هستی.

خداحافظ کلامی تلخ و غمگین است

خداحافظ ..... نه.

 

 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/23  |
 
فرا رسیدن سالروز شهادت سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع) را به همه دوستان خودم تسلیت میگم . انشاالله که عزاداری هاتون مورد قبول حق قرار بگیره. من که محرم رو خیلی دوست دارم ،واقعا یک حس خاصی میگیرم .  به خدا کوچیک امام حسینم.
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/23  |
 

زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو ،بر پرده های ساز ، اما هزار دختر بافنده این زمان ، با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان، جان می کنند در قفس تنگ کارگاه، از بهر دستمزد حقیری که بیش از این،پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.. 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/22  |
 

شاید باید باور کرد که شب ، رویای خود را به حقیقت صبح پیوند میزند، که عشق همیشه در قفس حسرت نمی ماند،و جوشش احساس یک توهم نیست ،حس غریبی است ولی شاید این بار دوست داشتن ،وصلت جاودانه با ابدیت باشد.... 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/22  |
 باغ قشنگ آرزو

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم .تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس، تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم، و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی، و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم. همین بود آخرین فرصت،و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید ،وا کردم. نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم؟!!! و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ، نمیدانم کجا؟  تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی...... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت .... و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت، تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود. و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ،من بی تو هزاران بار، در هر لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد ،کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد. و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد.هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام ،برگرد. برگرد و ببین که سرنوشت انتظارم چه خواهد شد. و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید ،کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو ،در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم. و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید ،کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است در امواج پاییزی ترین ویرانی یک دل، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک برگ، نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز، برای شادی و خوش بختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم....

(( به نظر خودم که قشنگ بود به نظر شما چطور؟؟؟؟))  

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/22  |
 
از همه که لطف کردند و برای من نظر گذاشتند ممنون.مخصوصا آبجی جونی ،فی فی ،عاطفه خانم و ایثار خانم گل.
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/10/22  |
 
 
بالا