تبليغاتX
طلوع عشق
 

شیطان به خدا گفت :"چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند وتو را نافرمانی میکنند در حالی که با من دشمنند ولی از من اطاعت می کنند ؟!خطاب رسید که ای ابلیس به به واسطه ی همان دوستی که به من دارند ودشمنی که با تو دارند از نافرمانی های آنان در خواهم گذشت .

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/03  |
 گنجشک و خدا

روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت .فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند وخدا هر بار مگیفت :می آید ،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود ویگانه قلبی ام که که درد هایش را در خود نگه می دارد وسر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود :"بامن بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست ."گنجشک گفت :"لانه ی کوچکی داشتم ،آرامگاه خستگی هایم بود وسرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود ؟چه میخواستی از لانه ی محقر من کجای دنیا را گرفته بود ؟وسنگینی بغضی راه کلامش را بست .سکوتی در عرش طنین انداز شد .فرشتگان همه سر به زیر انداختند .خدا گفت :"ماری در را ه لانه ات بود .خواب بودی .باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند .آنگاه تو از کمین مار پرگشودی .گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .خدا گفت :"وچه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تودور کردم  وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .ناگاه در درونش چیزی فرو ریخت .های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ....

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/03  |
 دل تنها

یک نفر نیست

 یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق، دل تنها ی مرا بشناسد

حجم خاکستری غربت تنهایی من

یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم

شب یلدای غزل های مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان، غم پیدا مرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک

طلب عشق و تمنا ی مرا بشناسد

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق ، دل تنها ی مرا بشناسد

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/03  |
 

باز باران با ترانه ،گریه هایم عاشقانه، میخورد بر سقف قلبم

یاد آیم با تو بودن ،میزند سیلی به صورت،

باورت شاید نباشد، مرده است قلبم ز دستت

فکر آنکه با تو بودم ، با تو بودم ،شاد بودم،

توی دشت آن نگاهت گم شدم در خاطراتت.....

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/03  |
 
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه، سیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید ،سیب را دست تو دید،

غضب آلود به من کرد نگاه ، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی وهنوز....

سالها هست که در گوش من آرام آرام، خش خش گام تو،

میدهد آزارم!!

و من اندیشه کنان غرق این پندارم ،که چرا خانه کوچک ما، سیب نداشت.؟؟؟؟

                              (( قیصر امین پور))

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/01  |
 

خدای اطلسی ها با تو باشد، پناه بی کسی ها با تو باشد ،

تمام لحظه های خوب یک عمر ،به جز دلواپسی ها با تو باشد...

 

((غربت تلخ هست اما نه با داشتن امام مهربونی که وجودش آرام بخش همه ی دلواپسی های آدم ها میشه، تقدیم به خواهر عزیز و گل خودم فاطمه از اینکه به من سر زدی ممنون، از صمیم قلب دوستت دارم دلم برات خیلی تنگ شده.....))

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/01  |
 
بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید ،

گردن آویز کسان دگری.....        ((ابتهاج))

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/01  |
 
من هم خدا رو شکرهستم،زنده ام ،خوبم / اصلا ملالی نیست جز دوریت، محبوبم

هستم ولی بر بودنم انگار شک دارند / پیراهن خونین یوسف دست یعغوبم

مثل درختم سالها، قد می کشم اما / بالا روم پایین بیایم ، آخرش چوبم

اصلا شبیه یک مترسک در زمستان / با این تفاوت که به ابروهات، مصلوبم

در کمتر از ده ثانیه یک دفعه خط خوردم / از نقشه جغرافیایت اینهو، بم

شاید خدا میخواست این طوری شوم من هم / میراث دار عمر نوح و صبر ایوبم

شرمنده ام خیلی سرت را درد آوردم/ باور نکن اما...... خدا رو شکر من خوبم

((( این شعر رو آقای عادل حیدری ، شاعر معاصر گفته )) 

 

 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/11/01  |
 
 
بالا