تبليغاتX
طلوع عشق
 
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!»
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/20  |
 
|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/20  |
 تبریک سال نو

سلام دوستان عزیز .میخواستم پیشاپیش نوروز ۸۷ رو به همتون تبریک بگم. البته درسته هنوز یک ۱۰ روزی مونده، اما ممکنه من دیگه نتونم به این زودی ها سر بزنم آخه خودتون که میدونید کارهای عید و خرید خانمها دیگه وقت خالی نمیزاره،  دیگه هر چی باشه ما هم خانم و حساس  چیزی هم نخوایم باید توی خیابونها روز رو شب کنیم ،مگه نه؟؟؟؟؟به هر حال  آرزومند تمام آرزوهای زیبای شما در سال جدید هستم و امیدوارم سالی همراه با محبت و مهربانی در کنار خانواده های عزیزتان شروع کنید و برای همه مردم ایران ،همه و همه دعا کنید......

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/20  |
 
وقتی شقایقی نیست...

در سرزمین غربت مردن چه سود دارد؟

با مردمان بی دل گفتن چه سود دارد؟

با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد؟

بودم به عشق یاران عمری در این بیابان

وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد؟

با این همه گلایه با این همه شکایت

سنگ صبور اگر نیست گفتن چه سود دارد؟

این کوهسار سنگی با غنچه های رنگی

وقتی شقایقی نیست دیدن چه سود دارد؟

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/15  |
 

نمي دانم تو را دوست مي داشتم يا خود را،
شايد آن قاب خيالي کودکي آبيم ر ا،
نمي دانم در شب ديدمت يا روز،
به وقت کدامين اتفاق در صبحي زود،
به خود آمدم، ديدم عاشق روياهايم شدم،
تو را چون آزوهايم باور دارم....

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/15  |
 دلیل بودن من

 اهورایی ترین ستاره من .
پرمدعاترین بهانه ها را برای حضورت ، بی امان روی حجم انتظار می ریزم ،اما فقط یک لحظه بایست و به شکوفه هایم نگاه کن ، من همان نرگسی می شوم که غنچه هایش ازتبار دل تو هستند حرفهایت را به حس غریب شفق نگو . دلت را به پاکی اشکهایم نبند . من کوچکی پروانه ها را به بزرگی تو می بخشم و طراوت گمشده آبی ترین یاس را به سالروز رقص لبخندت می دهم . من تو را بین تبسم بلورین پروانه ها می خوانم . تو را به مقدس ترین میثاقها قسم می دهم ، بیا و دلیل بودنم باش . همه زنبقهایی را که عاشقشان بودم به پایت ریختم . نگذار برای ماندن تو شاپرکها هم غرق التماس شوند ، دلت می آید کاری کنی که اشکهایم برایم دل بسوزانند ؟
خورشید ارزانی خودت ، کمی ستاره برایم بچین. آخر آنقدر بی ستاره شده ام که شبهایم هم خجالت می کشند بیایند . تو را به جامی ترانه از اسطوره ها دعوت می کنم ، بیا و برایم پروانه هایی بیاور از دیار بنفشه های نقره
ای . من فقط چشمان تو را دارم .
چشمانی که به آنها قسم بخورم و بگویم ،" بی تو ستاره ها هم مرا فراموش کرده اند

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/15  |
 گاه گاه

گاه این دل یاد یاران میکند

یاد دریا، یاد طوفان میکند

گاه در فصل بهاران، فصل سبز

یاد فصل برگ ریزان میکند

گاه در یک شب تار و سیاه

یاد یک مهتاب تابان میکند

گاه در دشت شقایق، دشت عشق

یاد دلهای پریشان میکند

گاه این دل ناگهان در ناگهان

نیمه شب یکباره، طغیان میکند.....

 

|+| نوشته شده توسط پرسان در 86/12/15  |
 
 
بالا