تبليغاتX
طلوع عشق -
 

روزگار اما وفا با ما نداشت / طاقت خوشبختی ما رانداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت / بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود وبس / حسرت رنج فراوان بود وبس

یار ما را از جدایی غم نبود / در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود / سهم من از عشق جز ماتم نبود

بی خبر پیمان یاری را گسست/ این خبر ناگه پشتم را شکست

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست/ این چنین تقدیر بد تدبیر نیست

عشق من از من گذشتی خوش گذر / بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر / دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این  یکبار بشنو از من پند / بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود / عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود / ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این آشیانت هر کس است/ باش با او یاد تو ما را بس است......

|+| نوشته شده توسط پرسان در 87/02/31  |
 
 
بالا