روزگار اما وفا با ما نداشت / طاقت خوشبختی ما رانداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت / بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود وبس / حسرت رنج فراوان بود وبس
یار ما را از جدایی غم نبود / در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود / سهم من از عشق جز ماتم نبود
بی خبر پیمان یاری را گسست/ این خبر ناگه پشتم را شکست
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست/ این چنین تقدیر بد تدبیر نیست
عشق من از من گذشتی خوش گذر / بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر / دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار بشنو از من پند / بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود / عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود / ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این آشیانت هر کس است/ باش با او یاد تو ما را بس است......
|
+| نوشته شده توسط
پرسان در
87/02/31
|